مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
479
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
آلاف ، فخرجوا إلينا ، فاقتتلنا اليومَ الثّالثَ يومَ الجمعة قتالًا شديداً إلى ارتفاع الضُّحى . ثمّ إنّ أهل الشأم كَثرونا وتعطّفوا علينا من كلِّ جانب ، ورأى سليمانُ بن صُرَد ما لقى أصحابه ، فنزل فنادى : عِبادَ اللَّه ، مَنْ أراد البُكورَ إلى ربِّه ، والتّوبة من ذنبه ، والوفاء بعهده ، فإليَّ . ثمّ كسرَ جفنَ سيفِه ، ونزلَ معه ناسٌ كثير ، فكسروا جفونَ سيوفهم ، ومَشَوْا معه ، وانزوت خيلُهم حتّى اختلطت مع الرِّجال ، فقاتلوهم حتّى نزلت الرِّجال تشتدّ مُصلتةً بالسّيوف ، وقد كسروا الجفون ، فحملَ الفرسان على الخيل ولا يثبتون ، فقاتلوهم وقتلوا من أهل الشأم مقتلةً عظيمة ، وجرحوا فيهم فأكثروا الجِراح . فلمّا رأى الحُصين بن نُمير صَبْرَ القوم وبأسَهم ، بعثَ الرِّجال ترميهم بالنّبل ، واكتنفَتْهم الخيل والرِّجال ، فقُتل سليمان ابن صُرَد رحمه الله ، رماه يزيد بن الحُصين بسهمٍ فوقع ، ثمّ وثبَ ثمّ وقع . « 1 » « 1 » الطّبري ، التّاريخ ، 5 / 583 - 599
--> ( 1 ) - سخن از حوادث مهم سال شصت وپنجم : از جملهء اين حوادث قضيهء توبهگران بود كه براي خونخواهى حسين بن علي سوى عبيداللَّه بن زياد رفتند . عبداللَّه بن عوف احمرى گويد : وقتي سليمان بن صرد مىخواست برود ، اين به سال شصت وپنجم بود . كس به نزد ياران خويش فرستاد كه پيش وى آمدند وچون هلال ماه ربيع الاخر ديده شد ، با سران ياران خويش روان شد . چنان بود كه آن شب براي رفتن ، با همهء ياران خود در اردوگاه نخيله وعده نهاده بود . پس سليمان بيامد ، به اردوگاه خويش رسيد ، ميان كسان وسران ياران خويش بگشت وشمارهء كسان را كافى نديد . پس حكيم بن منقذ كندى را با سواري چند فرستاد ، وليد بن غضين كناني را نيز با سواري چند فرستاد وگفت : « برويد ، وارد كوفه شويد وبانگ بزنيد : يا لثارات الحسين ! وبه مسجد أعظم برويد وهمين بانگ را بزنيد . » پس آنها برفتند ونخستين كساني بودند كه بانگ « يا لثارات الحسين » زدند . گويد : حكيم بن منقذ كندى با سواران برفت ، وليد بن غضين نيز با سواران برفت تا به طايفهء بنىكثير گذشتند . يكى از بنىكثير به نام عبداللَّه پسر خازم با زن خويش سهله دختر صبرة بن عمرو بود ( أو نيز از بنىكثير ، زنى زيبا ومحبوب وى بود ) . وچون بانگ « يا لثارات الحسين » شنيد ، با آن كه پيش شيعيان نمىرفت ودعوت آنها را نپذيرفته بود ، به طرف لباس خويش جست ، آن را بپوشيد ، سلاح خويش را خواست وبگفت تا اسبش را زين كنند . زنش گفت : « واي ! تو مگر ديوانه شدهاى ؟ » گفت : « نه به خدا ، ولى دعوتگر خدا را شنيدم وأجابت أو مىكنم . به خونخواهى اين مرد مىروم تا